دوست عزیزمان سفیر جان راهی شدنت را به سرزمین وحی و بهترین جای این دنیا گرامی می داریم و امیدواریم سفر خوبی داشته باشی و به سلامت بازگردی انشاء...
راستی !
(برای هممون دعا کن)
گوشی آتیشمون گم شده !
قضیه از این قراره که چند روز پیش که با آژانس می رفته جایی ازبد روزگارگوشی رو تو ماشین آژانس جا میذاره و این جوری میشه که همراه آتیش خانم از همراهی ایشون محروم میشه وقتی برمیگرده خونه و متوجه میشه در حق همراهش نامردیکرده و همراشو تنها گذاشته زنگ می زنه دفتر آژانسو رییس آژانس هم قول همکاری میده که شاید همراه آتیش ما پیدا بشه بعد چند روز که کل بروبچ گروه بسیج شدن و هرروزو صدها بارشماره آتیش رو گرفتن و هیچ نتیجه ای عاید نشدما هم خواستیم که شانسمان را امتحان نماییم والله بختکی شماره را گرفتیم با اینکه بارها شماره رو گرفته بودیم و همیشه خاموش بود اما این بار
یک صدای نخراشیده و نتراشیده گفت الو بفرمایین و من در حالیکه از خوشحالی صدایم به فریاد تبدیل شده بود گفتم که این گوشی مال منه و گمش کردم که البته چند تایی فحش از جانب آتیش بعدا نثارم شد چون بعد از این که آدرسم و به اون آقا دادم زنگ زدم به آتیش و گفتم که اگه گوشیشو پیدا کنم مژده گونی چی بهم میده که اونم با ذوق گفت چه جوری گوشی رو پیدا کردم که منم با آب و تاب فراروان همه چی رو بهش گفتم که شروع کرد به دادوبیداد کردن که تو بودی زنگ زدی گفتم آره که گفت خط پیدا شده اما از گوشی خبری نیست و اونکه گوشی رو جواب داد داداشم بود منکه خودم برای یه سورحسابی آماده کرده بودم وارفتم و چندتایی بدوبیراه به شانسم گفتم و همچنان گوشی آتیش مارادزدیده اندودارند حالش را میبرند خدا همه ی مفقودالاثرها را به خانه و کاشانه اشان برگرداند (الهی آمین )
پدرم گلی فرشته ای مهی به هر چه خوانمت آنی چو بنگرم به از آنی
سنگ صبورم روزت مبارک
شده ام وصله ناجور زمانه، پاهایم به دنبال دویدن های بی محابای کودکانه! دست هایم در التهاب چیدن میوه های کال ممنوعه! چشم هایم در پی نگاههایی پر از خواستن های پاک و بی ریا!احساساتم ناب ناب بکر و دست نخورده ! می شوم آن دختری که سنجاق شده بود به عصر حجر...
پاهایم پر آبله، در پی دویدنِ خیالهای خیالی و خالی! دست هایم پر از گرد و غبار و خاطرات مانده بر جا! چشم هایم بی فروغ، سرد ، تهی و ترسان ! احساسم لگد مال شده زیر پای تقدیر! من دلم می گیرد از مدرن شدنِ انسان.
تلح می شوم از تلخی میوه های کال، گازهای با وَلع فحش می دهم به زمین و زمان آدم و حوا پر می شوم از بغض، بن بست و دیوار، وابستگی؟ عادت؟ ترحم؟ تنهائی؟ کمبود؟ عقده؟ عشق؟ دوست داشتن؟؟؟همه را می دهم به فنا و خاموش می نگرم به تهمت های ناروا!!!
دیوار می کشم، محبت نمی خواهم دست کمک را پس می زنم حیا را می بوسم و می گذارم کنار زل می زنم به چشمانشان ن.م.ی.خ.و.ا.ه.م می گریزم می ایستم همانجا که بودم و هستم فریاد می زنم من خودم را گم کرده ام حرصم می گیرد از ناتوانی ام در عالم نفهمی
چهره ای بی تفاوت و سرد، درون را خفه می کنم تغییر را نمی پذیرم همانجا می مانم دیوارهایم را می سازم از حرف مرده و غم های زنده ... خسته می شوم چشم هایم را باز میکنم
پ.ن: شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم زدنیا و شر و شورش
زمانی فرا می رسد که به همه چیز فکر می کنی و به هیچ چیز فکر نمی کنی تمام مغزت پر می شود از خیالاتی که رنگشان سیاه است مثل شمع زمانی که حتی گریه هم آرامت نمی کند که زندگی ات می شود تکرار حتی غم هایت نیز تکراری می شود زمانی در زندگی ات بود که برای لحظه دیدار تو خودش را به آب و آتش می زد اما حالا زمانی رسیده که حتی اگر دعوتش هم کنی قدم به سرای دلت نمی گذارد چشمانت را می بندی و به خاطرات نه چندان دور خیره می شوی حس می کنی به اندازه کهکشان راه شیری از تو فاصله گرفته است لبخندهایش نیز دیگر خوشحالت نمی کند حس می کنی در لبخندهایش سمّ کشنده دوری را مهمان کرده با تمام نگاهت التماسش می کنی که ساعتی کنار دل بی قرارت بنشیند اما او التماس نگاهت را نادیده می گیرد بی تابی ات را با صفحه های سفید دفترت که حالا سیاه سیاه شده اند قسمت می کنی اما دیگرحتی نوشتن نیز تسکینت نمی دهد تمام غرورت را جمع می کنی که به احساسات جریحه دار شده ات با گریه دوباره توهین نکنی اما نمی دانم چرا صدای هق هق ات به گوش می رسد شوری اشک ها را در دهانت حس می کنی دیگر غروری نمانده به پل پشت سرت نگاه که می کنی یک را متروک و خرابه بیشتر نمی بینی که زمانی آباد بود و تمام احساساتش از روی آن عبور می کرد و وارد قلبت می شد اما حالا این پل یک راه متروکه است که هیچ احساسی از آن عبور نمی کند به آینده که نگاه می کنی هیچ چیز جز سیاهی نمی بینی و دو خط سیاه موازی که هیچ وقت سرنوشتشان به هم پیوند نمی خورد.
چیزی درون قلبت می سوزد که تمام وجودت را می سوزاند و دندان هایت را به هم می سایی که فریاد درد و سوزشت را جز خودت کسی نشنود خرد می شوی و می شکنی اما دم نمی زنی .
زندگی همین طور دارد می گذرد ، همان طوری که آمده بود دارد می رود و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .
گاهی اوقات خیلی ترسو می شوم ، می ترسم از همه چیز و همه کس ، حتی از یک عقربه ی ثانیه شمار کوچک میخ شده به ساعت دیواری خاک گرفته ی روی دیوار .
طبق عادت چندین و چند ساله ام وقتی سری می زنم به خانه ی دوستانی که زمانی بودند و مثل ما فقط زندگی می کردند و اکنون دیگر نیستند دلم از هر چیزی که اسمش را می گذارند زندگی ! می گیرد و احساس بدی پیدا می کنم ولی نمی گذارم که غلبه کند بر من این احساس پوچی و بیهودگی و سریع خودم را رها می کنم در سر و صداهای گنجشکان روی درخت که معلوم نیست از چه چیزی این قدرعصبانی اند؟
و یادم می آید امروز باید بروم دیدن یک رفیق ، می دانم اگر تو بودی حتما می پرسیدی که"حالا کی هست این دوستت ؟" و من می گفتم ؛ "دوست نه ! رفیق !" و تو می گفتی ؛ "چه فرقی می کند ؟" و من می گفتم ؛ "فرق می کند خیلی هم فرق می کند" ولی تو نیستی ، حیف ...
و باز هم این سوال در ذهنم می پیچد که به کجای زندگیت می گویی واقعیت ؟؟؟
گوش کن ، دقیق تر گوش کن می شنوی "تیک تاک تیک تاک ... " شاید بفهمی واقعیت کجاست؟
من به خودم بد کردم بد کردم و دارم خراب می شوم به تاریخ انقضای خاطره ها نگاه نمی کنم فقط می چینمشان کنار هم و زل می زنم به چشمانشان بی هیچ حرفی.
من از دست خودم گله دارم گله دارم از این که چرا این همه پله را بالا رفتم؟ من که می دانستم آن بالاها زیر پایم خالی می شود و بعد سقوط و بعد از آن نقطه میگذارند ته خط زندگی ام و مجبورم میکنند که بروم به اول سطر من از این که بعد از تمام شدن خطم بیندازنم به خط دیگر چندشم می شود.
من می دانم چه مرگم است اما درمانم را نمی خواهم و باز گله می کنم از خودم من این من را نمی خواهم من این ساختن و فرو ریختن را نمی خواهم من حتی از تو گله دارم از تویی که تو نشد ویرانگر شد از تویی که گاهی می خواهم نباشی و بعد از خودم بدم می آید...
چه بی خوابی کشداری افتاده است به جان شبم امشب از آن شبهای طولانیست که تخیلاتم پاک کن به دست گرفته اند ولی نه پر رنگ تر از این حرفاست خیالش. می خواهم بنویسم از "تو" و "من" و هر چیزی که من را به این همه تاریکی گره زد. دلم نوشتن میخواهد می خواهم بنویسم تا سپیده صبح اما دیگر نوشته هایم هم نمی خواهند مخاطبشان تو باشی می بینی دیگر تخیلاتم هم طاقچه بالا می گذارند برای خالی پر حرف دستانم .
نمی شود جملات از این ذهن یخ زده فرار می کنند دستم به هر کدامشان که برسد به زور می نشانم در این صفحه مقصد فقط خالی کردن ذهنم است در این وادی آشنا . اصلآ مهم نیست که من و تو کجای این افعال ساده و تکراری ایستاده ایم مهم این است که هیچ کس بهانه های بنی اسرائیلی دلم را نمی فهمد و هیچ چیز هوای بارانی شبهای دلم را مهتابی نمی کند. همین که من و این چرندیات به هم وابسته ایم زندگی را بس است.
{ بابا افغانی که بودم اما خوب تو کشورم و بین مردم خودمون که نبودم }
سلام خوب هستید بچه ها... وای که چه قدر دلم برای همتون تنگ شده بود...
وای ایران ! مامانم اینا بابام ... اصلا خانوادم دیگه... فامیل... نگو و نپرس... نمی دونید که چه قدر دوری سخته...
خوب از خودم اگه می خواید بدونید... من خوبم ، یه چند روزی مریض بودم برای محض آب و هوای جدید.. دیگه این که خونم توی علا الدینه... نمی تونم بگم که واقعا خوبه... اما خوب ، بد هم نیست...
یه کمک... اگه می خواید این جا یه کاره ای بشید حتما زبان رو در حد این که یکی باهاتون حرف زد بفهمید که چی گفت و این که بتونید جوابش رو به انگلیسی بدید ... یاد بگیرید... و از کامپیوتر هم هر چه بیشتر یاد داشتید بهتره... اما دوره ی آفیس رو حتما برید اونم کامل...
دیگه چی بگم... دیگه این که بابا نامردا دریغ از یه آف... ماشاالله... خدا بده برکت...
چشمم آب نمی خوره که بهم زنگ بزنید اما خوب شماره ام رو بهتون آف می زنم
خوب دیگه ... من اومدم کشورم... جای خوبیه .... یعنی اگه روی این تصور باشی که ممکنه با بودن تو یکمی وضیعت کشورت تغییر بکنه ... امیدت به زندگی تو این جا بیشتر می شه .
اما خدایی یه حس دیگه است که آدم تو کشور خودش باشه...
آرزوی موفقیت برای همتون دارم
{ در ضمن اگه اومدید این جا باید توقعات خود را بیارید پایین }
گاهی اوقات حوصله ی هیچ آدمی رو نداری ، شاید اونها هم حوصله ی تو رو نداشته باشند مهم نیست ، مهم اینه که هیچ وقت احساس نکنی خدا حوصله ی تو رو نداره ! فقط باید منتظر بمونی ، مثل خیلی وقتای دیگه که منتظر می مونی .
به اطرافم نگاه می کنم ، لشکر مورچه های سیاه کوچکی که روی دیوار ردیف شده اند تو جهم را جلب می کند یکیشونو خیلی وقت زیر نظر دارم هی می ره و دوباره بر می گرده خودشم نمی دونه چی کار می خواد بکنه؟ شایدم می دونه ، ولی خوش به حالش ! زندگیش توی همین رفتن ها و آمدن ها خلاصه شده .
یک نفر هم مثل "هیچ کس" فقط یک هیچ کس است و حتی شاید همان هیچ کس هم نباشد و فقط یاد گرفته باشد که ادای روشنفکران را در بیاورد ! ببینم اصلا تو می دانی کجای درد آدمها ایستاده ای؟ نه هیچ وقت نمی فهمی و نخواهی فهمید ! شاید او هم زندگیش توی همین چند جمله ی به اصطلاح رپ گونه اش خلاصه شده باشد.
شاید هم به قول یک بنده خدایی که می گفت :
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
باید واقعا از این وادی ها کنار کشید .
اصلا ما را چه به مورچه ها و آدمها ببینم مگر تو کار و زندگی نداری ؟ مگر امتحاناتت شروع نشده ؟
فکر کنم من هم وقت انتظارم تمام شد زودتر بروم تا حوصله ی خدا تمام نشده !
نه سکوت !
و نه حرف های قشنگ تو !
آری فکر کنم همان که می گویی درست است من از جوار شما آدمیان نیستم .
دلم می خواهد فرق داشته باشم با شما !
گناه است؟؟؟
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که : آخه خدا ؟ این چه وضعیه آخه ؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید ، همشون لباسهای مارکدار و آنچنانی میپوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن ، میگن بدون بنز و بیامو جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده ، یکی از همینها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم . امروز تمیز میکنم ، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی میکنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه میفروشن! خدا میگه : ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه ، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره . اینها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!
جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان . دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده : جهنم ، بفرمایید؟
جبرییل میگه : آقا خیلی سرت شلوغه انگار!
شیطان آهی میکشه میگه : نگو که دلم خونه . این ایرانیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نذاشتن! تا روم و میکنم این طرف ، یه آتیشی دارن اون طرف به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی! ...حالا هم که ... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن .
وقتی مرگ این همه موذیانه نفش می کشد بیخ گوشت و گرمایش می نوازد گردنت را می بینی عشق که نه حتی زندگی برای ما همین بیدار شدن از خواب بود ، روزهای تعطیل و بیکاری ، وقتی گنجشک ها داد و قالشان را ریخته بودند روی تخت و آفتاب پهن شده بود تا وسط اتاق ؛ « یک روز دیگر ، این بار بهتر شاید ، زیباتر ... »
می بینی باز دلت بهار می خواهد . می بینی چقدر دوست داری برف را ببینی ، تنها یک بار دیگر . می بینی چه حیف ستاره های شب کویر را ندیدی هیچ . چه داستان ها که نخواندی ، چه راه ها که نرفتی .
چه حیف که کار های بزرگ زندگیت را گذاشتی برای بعد و حالا که نه فردایی مانده و نه بعدی ، عجیب دلت کارهای بزرگ سخت می خواهد .
حوصله هیچ دارم حرفم نمی آید،راه می روم ،دراز می کشم زل می زنم به سقف دیوارها را میشمرم و فاصله ها را اندازه می گیرم باز دل و عقلم می افتند به جان هم، کشتی کج می گیرند. عضلات صورتم درد می کند سرم سنگینی می کند.
چقدر دلم می خواهد یک دستمال بردارم و لحظه هایی که چسبیده به این ذهن مادر مرده را پاک کنم از همان لحظاتی که مثل خوره می افتد به جانت و روزی هزار بار از جلوی چشمانت می گذرد مثله پرده سینما!!!
چرا از یادم نمی رود این لحظه های غلیظ درد را ؟ لحظه هایی که وقتی اتفاق می افتد از جایت تکان نمی خوری که مبادا ببینند قد خمت از درد را، نفست بالا نمی آید از ترس شکستن قلبت با هرم نفست را، بغض وحشی می پیچد در سرت ولی گریه نمی کنی که به غرورت توهین نکنی، بغض بی هوای گریه خفه ات می کند و هزار بار در خودت می شکنی ولی گریه نمی کنی، سنگ می شوی، انگار که همه خاطراتت را که نه بودنت را زیر سوال می بینی انگار که خواب می بینی یا که نه فقط آرزو می کنی که کاش خواب باشی ،می شود لحظه ای که خواهر لجبازت بیاید بغلت کند و هی اشک بریزد فقط بگوید این تویی؟ و تو هی بخواهی که بغضت را فریاد بزنی که هیچ چیز مهمی نیست ، دلت هوای سیگار که نه چای تلخ کند که تلخی چای را شریک کنی با تلخی این زندگی لعنتی، بالشت را بغل کنی از درد به خودت بپیچی چشمهایت را تا آخر باز نگه داری نخواهی که رسوایت کنند، بخواهی ذهنت رو خالی کنی از هر چی "ت" و "و" است ولی باز گوشه لباست گیر کند به اسمش و بنشینی وکنارش و زار بزنی.
پ.ن: سختیه زندگی این است که راحتی با خودت سخت باشد.
خداحافظ
(گروه هفت)
پ. ن : اشتباه نکنید تا بلاگفا هست گروه هفت هم هست (زمانی پیمان هایی بسته بودیم ) این پست رو برای فانوسمون که راهی آن سوی مرزها شده است گذاشتیم چقدر مردم منفی نگر شده اند این روزها !!!
منتظر پست های فانوسمان باشید.
سفرت سلامت